محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره
پیوند مامانی وباباییپیوند مامانی وبابایی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

محمد مهدی.بهترین هدیه خداوند

8 و 9 ماهگی گل پسرم

مامانی بازم سلام. به قول خاله زهرا که همش قربون صدقت میره و میگه عمر خاله.نفس خاله.عشق خاله.  با شرمندگی و تاخیر زیاد 8 و 9 ماهگیت مبارک. عزیزم از اتفاقات 8 ماهگیت تا اون جایی که یادمه اینکه تو اون ماه 4 تا از دندونات در اومد.   بعدش آقا پسر ما طبق معمول سرما خورد.یعنی از وقتی که پاییز شروع شده محمد مهدی ما هر ماه مریضه.به قول بابایی که میگه احتمالا دلش واسه ی دکترش تنگ میشه دوست داره بره پیشش.الان هم که دارم این پست و مینویسم بیحالی.از امروز هیچ غذایی نمیخوری.چند روز قبل که بردمت پیش دکترت.خانم دکتر گفتن گلوت ویروسی شده. یه خورده بهتر شده بودی اما مثل اینکه دوباره مریض شدی.فقط خد...
11 بهمن 1393

پیامبر مهربانی ها

سلام نفس مامانی این مدت به خاطر امتحان و تحویل پروژه خیلی سرم شلوغ بود.بخشید که دیر اومدم تا وبلاگتو آپدیت کنم. مامانی .مدتی قبل یه مجله ی فرانسوی کاریکاتوری در مورد حضرت محمد ص منتشر کرد.به این دلیل  همه ی- مسلمانان تو هر سایت و شبکه ی اجتماعی که عضو بودن ارادت خودشونو به پیامبر نشون دادن.منم این پست واختصاص دادم به پیامبر مهربانمون.   اینم محمد مهدی جانم   عزیزکم در پناه حضرت محمد ص باشی. ...
10 بهمن 1393

7ماهگی نفس مامان

سلام سلام صدتا سلام به گل پسر مامان مامانی 7ماهگیت مبارک. از احوالات این ماهت بگم که سرمای شدیدی خوردی من و  بابایی هم از شما گرفتیم که هنوزم بعد مدتها سرفه هامون قطع نشده. خدا رو شکر مامانی که شما لااقل خوب شدین. دیگه دیگه شما تو این ماه 2تا مروارید جدید در آوردین قبل از در آوردن دندونهات خیلی بی تابی میکردی مخصوصا نیمه های شب که از خواب بیدار میشدی و شروع میکردی به گریه کردن.چون اون موقع سرما هم داشتی من و بابایی فکر میکردیم که به خاطر سرما خوردگیته اما نگو که عسلم داشته دندون در میاورده.هـــــــــــــــورررا بعدش هم تو این ماه من وشما و مادر جون و عزیز جون رفتیم مراسم شیرخوارگان حسی...
29 آبان 1393

عشقهای ابدیم

عاشقانه های من برای همسر مهربانم خوشحالم و هزاران بار خدای مهربان را شاکرم که تو را به من هدیه داد. خوشحالم و به خود میبالم که همیشه تو را در کنارم دارم. و چه لذت بخش است دوش به دوش تو قدم زدن. و از ان شیرینتر با تو همکلام شدن. عشقـــــــ .قلب کوچکم را از خود بی خود کرده. چرا که تنها تو را در میان دیگران باور کرده است. کاش زودتر از اینا تو را یافته بودم گل من. زیرا احساس میکنم با عشقــــــ تازه متولد شده ام. حال...تو مرا لیلای خویش می پنداری. و من تو را مجنون عشقـــــ می نامم. تو مرا برای خود میدانی.من نیز تو را از برای قلب خود میدانم. و چ...
28 مهر 1393

پایان 6 ماهگی و واکسن زدن پسرم

ســــــــلام عزیز دل مامان یکی یدونه خونمون. پسرم این روزها چقدر زود میگذره انگار همین دیروز بود که تو به دنیا اومدی و با اومدنت زندگی من و بابایی و شیرینتر از قبل کردی. مامانی اصلا دوست ندارم این روزها زود بگذره اما کاریش نمیشه کردبالاخره این 6 ماه با تموم خاطرات خوب و بدش گذشت و پسرک خونمون روز به روز بزرگتر و بزرگتر میشه. قربان بره مامانش   حالا بعد از 2روز تاخیر بالاخره دیروز بردیمت واکسن 6 ماهگیتو زدیم.اولش که رفتیم خیلی میخندیدی اما از وقتی که دراز کشیدی تا خانومه وزنتو بگیره گریه رو شروع کردی.روی ترازو اونقدر وول وول خوردی که ترازو بالا و پایین میرفت و خانومه نمیتونست وزنتو بگیره.موقع واکسن زدن که دیگه نپرس اونقدر گ...
27 مهر 1393

شروع دانشگاه مامانی

درود بر یکی یدونه مامان . مامانی بعد از یکسال خوردن و خوابیدن و نرفتن به دانشگاه.دیروز بعد از مدتها راهی دانشگاه شدم آخه کلاسها بطور رسمی شروع شدن.منم این روزها اصلا حوصله ندارم آخه خیلی نگرانتم چون آقا پسر فقط شیر منو میخورین و به شیر خشک هم حساسیت دارین و غذای کمکی هم که نمیخورین.واسه ی همین من مجبورم وسط کلاس بلند شم بیام بیرون به شما شیر بدم.فکر کنم این وسط شما و مادر جون و عزیز جون دانشجو بشین.آخه شما بیرون دانشگاهین.امیدوارم این روزها هرچه زودتر تموم بشه و شما غذا خوردنتون هم شروع بشه که دیگه هیچ مشکلی نداشته باشیم.    بوس بوس برای گل پسرم. ...
6 مهر 1393

عکسهای گل پسرم

سلامـــــــــــــ بر پسر نازم. ببخش مامانی اگه دیر اومدم که عکسهای روز 5شنبه رو بذارم.آخه فرصت نشد. پسرم آماده برای رفتن به بیرون محمد مهدی در تلکا پسر گلم وقتی ذرت میبینه ...
6 مهر 1393

تولد خاله زهرا

سلام عشق مامان عزیزم فردا صبح قراره من و تو با خاله زهرا و خاله شیوا و یکی دیگه خاله زهرا <رفقای جون جونیم> بریم بیرون .آخه تولد خاله زهراست قراره مارو مهمون کنه.امیدوارم خوش بگذره.عشق مامان فردا عکساتو میذارم. مامانی من و بابایی خیلی خیلی دوســـــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــت داریم.بــــــــــــــــــــــــــــوس. ...
2 مهر 1393

یه اتفاق جالب

سلام بر پسر نازم مامانی وقتی باباییت به دنیا اومد.پسر عمه بابایی یه گلدون گل آورد که یه گل سفید خوشگل با برگهای سوزنی بود.عزیز جون این گل رو تو باغچه خونمون کاشت.این گل طی این سالها رشد میکنه اما خبری از گل سفید با برگهای سوزنی نبود تا اینکه امسال بعد از 23 سال گل آورد. اینم عکست با گل اینم عکس سوگند جون <دختر خاله بنده> با گل   ...
1 مهر 1393